۱۳۹۳ دی ۲۳, سه‌شنبه

خردباختن

چرا ما اسلام را به نقد می گیریم، و به دیگر باورها کاری نداریم؟.
علت اینست که اسلام دین نیست بلکه یک حزب یا مرام سیاسی است که با دیکتاتوری بر روی پشت و گردن  ملت ما سوار شده، در کوچکترین حرکت و عملکرد ما دخالت می کند، و تفکر و اندیشیدن را از ما گرفته است.
دخالت دین اسلام در سیاست کاری بس نسنجیده و بی خردانه است. زیرا سیاست با مسائل و مشکلات روز سر وکار دارد و هرآن باید با تجربه و اندیشه تازه تری به برنامه های در پیش نگاه کند، در حالی که دین اسلام یک قالب بسته و تغییر ناپذیری است که تنها به دست آوردها و دانش ۱۴۰۰ سال پیش سر و کار دارد. بی تردید، مقایسه جهان ۱۴ سده پیش با سده ۲۱ هم خونی و هم آهنگی ندارد، و تفاوت میان آن دو بسیار زیاد است.
دخالت دین اسلام در روش ها و نحوه زندگی مردم نیز بسیار دور از منطق و در حقیقت بی خردانه است. زیرا دین اسلام که هم حزب سیاسی است، و هم می خواهد روانشناس، معلم اخلاق، پزشک، کارکشته و کاردان اجتماعی، و قاضی قانون دان و دادگر باشد. بازهم با اندیشه بسته و محدود ۱۴ سده پیش، کمترین راه و روش زندگی امروزه را درک نمی کند، و فاقد هرگونه دانش و درک جامعه کنونی است.. بنابر این، به سادگی می توان گفت که دین اسلام تحمیلی بی خردانه بر جامعه اندیشه پرداز و خردمند قرن کنونی است.

دین چه وظیفه دارد، و چه نیازی هست که ما دیندار باشیم؟.
دین در حقیقت از برای آنست که پیام آور و آموزنده محبت، صلح، دوستی، گذشت، فداکاری، مواسات، و کرامت انسانی باشد و انسان ها را از جنگ طلبی، طمع و اشتهای کاذب، زیاده خواهی، حرص و آز، و تجاوز و خون ریزی و خون خواهی باز داشته، و به خدای مهربان و بخشاینده (نه الله مغرور، متکبر، کشتارگر، کینه توز، و انتقام جوی مدینه) رهنمود سازد. تا جایی که ما انسان و به حق خود خشنود و راضی باشیم، از خردمان بهره بگیریم، به خدای خود رسیدیم، و دیگر نیازی به اساطیر و افسانه های ماوراء طبیعت نداریم.
دین انسان را با راستی ها و درستی ها آشنا می کند، و به انسان نیکی ها را می آموزد، نه خرافات، تخیلات، سخنان کودکانه و دور از هرخرد و اندیشه ای. شاید بهترین ارمغانی که یک دین می تواند برای بشر بیاورد، گفتار زیبا و پر ارزش پندار، کردار، و گفتار نیک زردشت پیامبر راستین، و معلم بزرگ ایرانیان باشد.

مقایسه دین های رایج جهانی و دین اسلام:
اگر به بودا، زردشت، و مسیح نگاه کنیم، صفات نیکو و پسندیده یک دین خوب را در آنان می بینیم. در این چند دین، صلح و دوستی، انسانیت، برابری، به خوبی دیده می شود.
ما از دین های دیگر رایج در ایران بحثی به میان نمی آوریم، زیرا تا کنون از آنان ضربه ای نخورده ایم. از این روی، جای گله و شکایتی از آنان نمی ماند. در جایی که؛ اسلام یک روش و یک حزب سیاسی زیاده خواه و سلطه گر است که در همه جا و برگردن همه، افسار و زنجیر بردگی و عبودیت می اندازد.
به خاک افتادن، سجده کردن، گور مردگان را پرستیدن و بوسیدن، و در برابر آن ها تعظیم و کرنش کردن، نشانه تحقیر، و به خاک نشاندن، انسان ها است که می تواند تنها خواسته فرومایگان و افراد عقده ای و مالیخولیایی، و یا الله ساخته و پرداخته آنان باشد. در این مرام سیاسی، آنچه هست، خشم، کینه توزی، غضب، قساوت، بی عدالتی، تجاوز، و بی رحمی است.

از اسلام در کشورهای دیگر چه خبر؟.
اسلام که ۱۶۰۰ میلیون مردم جهان را در دام و طلسم خود اسیر کرده، و آنان را به خشونت، جنگ، جهاد، کشت و کشتار، خودکشی و جمع کشی، و عقب ماندگی از جامعه جهانی واداشته است، هم اکنون در فرانسه، ایتالیا، انگلیس، آمریکا، کانادا، و دیگر کشورها با جنگ و خونریزی، خشونت و دیکتاتوری، به دنبال سلطه گری جهانی و به سرعت در حال پیشروی است. تا آن جا که جهانیان را به این ‍ حزب پر از خشونت و دیکتاتوری، دعوت (ناچار) می کند.

مهمترین بخش بی عدالتی، و ظلم و ستمگری اسلام در چیست؟.
ارزش والای انسان ها در این حزب سیاسی، میزان نوکری و عبودیت آنان است. هرچقدر کورکورانه دستورات آن اجراء و اطاعت شود، میزان ایمان و برتری افراد بریکدیگر بیشتر خواهد بود. اسلام، این حزب سیاسی، نخست انسان ها را از دو دید؛ « مرد »، موجود بسیار والا و ارزنده، و « زن »، موجودی کم ارزش و وابسته رده بندی می کند. آنگاه، مرد را به چند گروه؛ مؤمن، مولا، سید، معتقد، یا بی ایمان، کافر، و موالی، و برده، و زن را سیده، خاتون، بی بی، ضعیفه، و کنیز، و بازهم هر گروه را به سه بخش « خودی »، و« غیر خودی»، و «بی خودی)، دسته بندی می نماید.
از همین جا پیداست که در این حزب سیاسی، سراسر ظلم و ستم و نا برابری است. این خصوصیات و ویژگی ها هنگامی به وجود می آید که منطق و دلیلی نباشد. اسلام هم دقیقاً یک حزب دیکتاتوری سیاسی است که از منطق و خردگرایی به دور است.

اسلام چه گونه رشد کرد، و به چه روش جهانی شد؟.
۱۴۰۰ سال پیش اگر پیامبر اسلام گفته بود که قرآن را بخوانید و چنانچه از نوشته های آن خشنود بودید اسلام بیاورید، یک نفر هم به اسلام گروش پیدا نمی کرد. حقیقت اینست که قرآن کتابی است خشونت بار، جنگ طلب، و کشتارگر، بدون هیچ منطق و اندیشه ای. پیامبر اسلام در مدت ۱۰ سال در مکه با همه تلاش های خود توانست تنها ۶۰ نفر، آن هم از بستگان، نزدیکان، و دوستان خود را کم و بیش با خود همراه و هم عقیده سازد.
یکی از نزدیک ترین بستگان پیامبر ابوطالب عموی او بود که کارهای پیامبر را مسخره می گرفت، و تسلیم جاه طلبی او نشد، و به آیین و روش نیکان خود از جهان رفت. دعوت پیامبر به اسلام، در مدینه با کشت و کشتار، تجاوز، غارتگری، و چپاول اموال مردم همراه بود، در نتیجه دزدان بیابان گرد را به گرد خود آورد.
دعوت در اسلام به معنای آنست که همه مردم جهان ناچارند به دستورات خشن و بی منطق اسلام تن در دهند. زنان همه باید خود را درگونی حجاب فرو برند، و مردان نوکری و بندگی بدون هرگونه پرسش و کنجکاوی پذیرا شوند. از این جا می توان گفت، « دعوت »؛ یعنی اجبار، والزام در پذیرفتن اسلام، و اسلام یعنی تسلیم محض.

پیامد کارهای اسلام گرایان در طول تاریخ
دنباله روها و معتقدان خرد باخته به اسلام نیز همان راه و روش کشتارگری پیش گرفتند که پیامبر و جانشینانش داشتند. سلطان محمود غزنوی که یک مسلمان بود، ۱۷بار به عنوان جهاد به هندوستان لشکر کشید و مردم بیگناه آن سامان را به خاک و خون کشاند. تیمور لنگ هم در راه اسلام کشتارهای زیادی کرد، و بسیاری از مردم را از پای درآورد. اسلام گرایی خاندان صفوی نیز موجب کشتار هزاران انسان بیگناه، پا گرفتن و رسمی شدن مذهب شیعه، و هجوم سیل آسای آخوندها به ایران شد.

فروپاشی و از دست رفتن بخشی از کشور به دلیل دخالت آخوندها و تعصب شاهان
تعصبات مذهبی شاه سلطان حسین موجب گردید که به جای جنگ با محمود افغان و نجات کشور از دست متجاوزین، به استخاره و آخوند پناه برد، استقلال و یک پارچگی کشور را از دست بدهد، خود، خانواده، و گروه زیادی از مردم، به ویژه مردم اصفهان با بی رحمی و خونخواری از پای در آیند.
همچنین، تعصبات بی منطق و بی خردانه فتحعلی شاه قاجار موجب گردید که ایران، بی دلیل و به طور ناخواسته به جنگ با روسیه کشیده شود، و با دو عهد نامه ترکمانچای و گلستان، نزدیک به ۳۵٪ از بهترین بخش های پیشرفته و بارور کشورمان شامل شهرهای بزرگی چون شکی، شیروان، گنجه، نخجوان، تفلیس، بادکوبه از ایران جداشود.

جنایات اسلام در عصر جدید
جنایات ۳ دهه پیش تا کنون، با سخنرانی و سمپاشی علی شریعتی آغاز گردید. این خردباخته متعصب مذهبی، اسلام را که کم رنگ تر، و رفته رفته به باد فراموشی سپرده می شد، بزک نموده و مانند عروسکی دلربا، جوانان نا آگاه را به سوی خود کشاند. این کار، زمینه را پس از انقلاب مردمی ۱۳۵۷، برای توجه و پشتیبانی مردم از خمینی که نزد ایرانیان نا شناخته مانده بود، فراهم کرد و انقلاب کشتارگر اسلامی بر کشور حکمفرما شد.
از ۳۲ سال پیش تا کنون شمار جنایت و آدم کشی، و غارت و چپاول گری خمینی و جانشینش بر همگان روشن است، و نیازی به تکرار آن نیست.


 

۱۳۹۳ دی ۸, دوشنبه


اسماعيل نوری علا


ريشه های دشمنی اسلام با ايران

15 قرن پيش، شبه جزيرهء عربستان منزلگاه و موطن قبايل عرب پراکنده ای بود که با سختی، در چادرهای بدوی، يا زير سقف آسمان، زندگی شبانه ای به دور از تابش جانکاه خورشيد استوائی داشتند و به آبگيرها و واحه های کم آب خويش دلخوش بودند. هر قبيله «اله / بت» ويژه ای داشت و اين اله در بتخانه ای، که «کعبه» (به معنی مکعب يا فضای چهار ضلعی) نام داشت، در شهری موسوم به «مکه»، نگاهداری می شد. در بين اعراب، اين «بتخانه» محلی برای زيارت ها و گردهمائی های ساليانه ای بود که «حج» خوانده می شد. زائران اين «خانهء خدايان» در موسم حج به مکه می رفتند، به دور «بتخانه» طواف می کردند، و مراسم خاص بجا می آوردند. شاعران بهترين اشعار خود را می خواندند و بهترين هاشان، که بر پوستی يا برگ پهن و خشکيدهء گياهی نوشته شده بودند، بر ديوار «یتخانهء مکه» آويزان می شدند و «معلقه» (به معنی «آويخته شده») نام می گرفتند.

روشن است که شغل «توليت» يا «پرده داری کعبه» شغلی محترم، قدرتمدار و ثروت آفرين بود. پانصد سالی پس از تولد عيسای ناصری، اين شغل به يک عرب قدرتمند به نام «عبد مناف» رسيد. او دو پسر داشت که «هاشم» و «اميه» نام داشتند و فرزندان آنها به نام های «بنی هاشم» و «بنی اميه» در تاريخ شهرت يافتند. با مرگ عبدمناف، و در شرايطی پيچيده و هنوز در خور بررسی، پرده داری کعبه به بنی اميه رسيد و سر بنی هاشم بی کلاه ماند. بنی اميه زمامداران و (در مقياس آن روز شبه جزيره) ثروتمندان مکه شدند و بنی هاشم به کار گل کردن و چوپانی و نظاير آن افتادند.

در پنج قرنی که بين دوران عيسای ناصری و دوران عبدمناف می گذشت، حوادث مهمی در سرزمين های شمالی خاورميانه کنونی (شامل عراق و سوريه و ترکيه و فلسطين و اسرائيل و لبنان امروز)، يعنی در جهان متمدن بالای مدار 20 درجه، اتفاق افتاد که ساختار و چهرهء شهر مکه و، اندکی بعد، کل شبه جزيرهء بی آب و علف عربستان را تغيير داد.

مختصر اينکه دويست سالی پس از اخراج جانشينان اسکندر از ايران، و بازسازی شاهنشاهی کشور، و استقرار نيروهای اشکانی مهری مذهب در منطقهء خاورميانه کنونی، در 60 سال قبل از ميلاد عيسی، سرو کلهء سربازان «جمهوری روم» در اين منطقه پيدا شده و آنها توانسته بودند حاکميت بخش های غربی سوريه و عراق، تا کناره های دريای مديترانه، را از چنگ ايرانيان خارج کنند و يکی از فرماندهان نظامی خود را به حکومت آن منصوب نمايند.  و سی سالی مانده به ميلاد مسيح «جمهوری روم»، در پی کشورگشائی های جوليوس قيصر، به «امپراطوری روم» تبديل شده، مجلس سنای روم قدرت های عمدهء خود را از دست داده، و فرماندهان نظامی، بخصوص با تکيه بر توارث خونی، به نام «ديکتاتور دائمی» و «امپراتور»، بر سراسر اروپای زير مدار 60 درجه حکومت آغاز کرده بودند. 

در طی دو قرن تسلط بلامنازع ايرانيان بر خاورميانهء کنونی، اروپا به کمک شاهراهی که «جاده ابريشم» خوانده می شد به شرق «عالم مسکون» (چين و ماچين) وصل می شد و بازرگانان مختلف در اين شاهراه ـ که بخش عمده ای از آن هم از خاک ايران اشکانی  و هم از خليج فارس می گذشت، بين چين و روم در رفت و آمد بودند. از آنجا که هر شاهراهی با خود رونق اقتصادی و رفاه مادی می آورد، «جادهء ابريشم» نيز شاهرگی اقتصادی محسوب می شد که شرق و غرب ايران را به چين و اروپا وصل می کرد و در سراسر مسير خود شکوفائی و رونق می آفريد.

اما با حضور نيروهای رومی در غرب خاورميانه، عيسای ناصری در عمر سی سالهء خود شاهد آغاز جنگ هائی بين ايران و روم شد که تا ششصد سال پس از به صليب کشيدن او ادامه می يافت. حتی اگرچه 220 سال پس از مرگ او حکومت ايران دست به دست گشت و «ساسانيان» جانشين «اشکانيان» شدند و تا 430 سال بعد بر شاهنشاهی ايران حکومت کردند، اما جنگ های ايران و روم همواره بر سر تملک خاورميانه، بصورتی نامرتب اما مستمر، شعله ور می شد و گاهی اين و گاهی آن به پيروزی می رسيدند.

دوران زندگی عبدمناف، پرده دار بزرگ مکه، مصادف بود با پادشاهی خسرو ساسانی ملقب به انوشيروان (جلوس 531 ـ مرگ 579) که قدرتمندترين شاه اين سلسله محسوب می شد و با مرگ او و آغاز پادشاهی فرزندش، «هرمزد چهارم» (تا 590)، بار ديگر شعلهء جنگ بين ايران و روم بالا گرفته بود.

نتيجهء مهم جنگ های دو امپراتوری شرقی و غربی از رونق افتادن «جادهء ابريشم» بود. در واقع، در صد وپنجاه سالهء آخر شاهنشاهی ساسانی، جبههء جنگ، همچون خطی شمالی ـ جنوبی، از ميان سوريه و عراق گذشته و شاهراه شرقی ـ غربی ابريشم را،بيشتر بنا به تصميم ايرانيان، بسته بود. و بسته شدن اين راه روميان را واداشته بود تا به جستجوی راهی تازه برآيند و به کشف مسيری تازه نائل شوند: بارهای امتعهء آنان را کشتی ها در اوقيانوس هند به بندر «یمن»، در منتهی عليه جنوب غربی شبه جزيرهء عربستان، می رساندند و در آنجا آنها را بار شتر می کردند و کاروان های شتر در کنارهء دريای سرخ به سوی شمال می رفتند، از شهرهای طائف و مکه و يثرب می گذشتند، و به اورشليم و بنادر لبنان در شرق مديترانه می رسيدند. در آنجا بارها ديگرباره به کشتی ها منتقل می شدند و به اروپا می رسيدند. بدينسان،  رومی ها، بدون اينکه قدم در قلمرو شاهنشاهی ساسانی بگذارند، به شرق دور وصل می شدند. نقشه های زير نشان دهنده وضعيت قبل و بعد بسته شدن راه ابريشم اند:

 

ايجاد راه «يمن ـ اورشليم» يکباره شهرک های سر راهی متعددی همچون مکه را بر روی نقشهء دنيا نشاند، و از آنجا که روميان مجبور بودند برای انجام کارهای خود بر نيروی کار محلی حساب کنند، اعرابی که به استخدام روميان در می آمدند معيشت اقتصادی نوينی را تجربه می کردند که تا آن زمان در شبه جزيره عربستان سابقه نداشت. در عين حال، مثل هر تحول اقتصادی نوينی، نخستين اقشار جامعه که بکار در فعاليت جديد مشغول می شوند از جمله قشرهای فرو دست جامعه بودند. از لحاظ ضوابط سنتی، طبيعی بود که بنی اميه کاروان داری را دون شأن اشرافيت مکه بدانند؛ بخصوص که اين کار در پيوند با نيازهای روميان انجام می شد حال آنکه اشرافيت مکه خود را دست نشاندهء شاهنشاهی ايران می دانست و از اين هراس داشت که همکاری با روميان خشم ايران را برانگيزد.

 در مقابل اما، خاندان های ثروتمند ديگری دست بکار «حمله داری» (يا حمل و نقل کالا) برای روميان شدند و به ثروت های باد آورده ای رسيدند. از جملهء اين خانواده ها يکی هم خاندانی بود که خديجه (دخت خويلد بن اسد) از آن می آمد. او را بخاطر ثروت و قدرتی که بهم زده بود «اميرة القريش» می خواندند و نقل است که تعداد شتران کاروان های او از مجموع شتران کاروان داران ديگر بيشتر بود. بدين سان اعراب ثروتمند مکه، بعنوان مقاطعه کار روميان، برای آنها کار می کردند و دستمزد دريافت می داشتند.

در عين حال، گسترش کار ايجاب می کرد که اشخاص جديدی به استخدام کاروان داران در آيند و اينجا بود که مردان خاندان بنی هاشم نيز تصميم گرفتند اشرافيت فقرزدهء خود را کناری نهاده و به کار کاروانسالاری برای روميان مشغول شوند. عبدالله، يکی از ده پسر عبدالمطلب بن هاشم، از اعضاء اين خاندان بود که بکار در کاروان های اعراب ثروتمند مشغول شد و در سال 570 ميلادی (9 سال مانده به مرگ انوشيروان ساسانی) در بين راه اورشليم و مکه جان سپرد، در حالی که همسرش، آمنه، فرزندی را در شکم داشت.

اين فرزند محمد بن عبدالله نام داشت که شش ماه پس از مرگ پدر ديده به جهان گشود و به دست پدر بزرگش عبدالمطلب بن هاشم سپرده شد. اما پدر بزرگ نيز چندان نپائيد و آنگاه محمد را به دست عمويش، ابيطالب، سپردند که از راه کاروانسالاری آب باريکه ای نصيب می داشت. محمد که کودکی را در کار چوپانی گذرانده بود، از نوجوانی به کار برای عمويش پرداخت و در کار حمل و نقل تجربه آموخت. شايد از همان سنين باشد که با کاروان عمويش سفرهای متعدد خود را به سوريه و اورشليم آغاز کرده و با کارفرمايان رومی و تهديد دائم ايران برای بازگيری سرزمين های افتاده به دست روميان، و جهان شگفتی آور قرن ششم ميلادی آشنا شده باشد. بسياری از منابع موجود سال 583 (يعنی 13 سالگی او) را زمان نخستين سفرش به سوريه می دانند

اما امر قطعی آن است که به هنگام 22 سالگی، بوسيلهء عمو و سرپرست اش، به خديجه معرفی می شود و بعنوان جوانی قابل اعتماد به استخدام اين بانوی ثروتمند، که در آن زمان 37 ساله بوده و مرگ سه شوهر را بچشم ديده بود، در می آيد. محمد بن عبدالله، بعنوان يکی از مسئولان کاروان های خديجه بکار می پردازد و بزودی رهسپار  شامات (سوريه کنونی) و اروشليم در شمال و يمن در جنوب مکه می شود.

هيچکس نمی داند که در اين سفرها، که از بيست و دو تا سی و هشت سالگی اش مرتباً ادامه داشت، او با چه کسانی آشنا شده و، در اواخر قرن ششم و اوائل قرن هفتم ميلادی، در جهان پيچاپيچ خاورميانه چه می کرده است. اما بر حسب برخی از اسناد، می دانيم که او در اين سفرها هم به اهميت حياتی پيوند اقتصادی کاروانداران عرب شبه جزيره با رومی ها پی برده، هم خطر ايرانی ها را (چه به هنگام جنگ با روم و چه در صورت صلح طرفين و گشوده شدن ديگربارهء جادهء ابريشم) برای کار خود و همهء اعراب در گير در کار حمل و نقل امتعهء رومی ها دريافته، و هم با کشيش ها و خاخام های سوريه و فلسطين و «يهوديه» آشنائی و گفتگو داشته ، و هم با تورات و انجيل آشنا بوده است.

و سه سال پس از استخدام شدن در کاروانداری خديجه، اين زن ثروتمند عرب دل به محمد 25 ساله می بندد و به او پيشنهاد ازدواج می دهد. در پی اين وصلت محمد جزئی از پايگاه اجتماعی خديجه و ديگر کاروانداران ثروتمند مکه می شود.

آنچه در خاندان خديجه و پسرعموهايش می گذشته چندان روشن نيست اما، بر  اساس دانسته های اندکی که در اين مورد در دست است، می توان گفت که بنظر می رسد اينان نمايندگان و خواستاران برقراری نظم نوينی بوده اند، برخاسته از واقعيت پيدايش قشر کارواندار، که با نظم سنتی و قبيله ای اعراب باديه شبه جزيره و اشرافيت مکه (به رياست بنی اميه) همخوانی نداشته است. حتی گفته شده افرادی از خاندان خديجه به بتخانهء کعبه بی اعتنائی کرده و پيرو دينی يکتاپرستانه به نام «حنيف» بوده اند و خود را از اعقاب ابراهيم پيامبر می دانستند. نيز بنظر می رسد که اشتراک منافع بنی هاشم با اين قشر نوخواسته از يکسو، و دشمنی ديرينهء آنها با بنی اميه، از سوی ديگر، موجب آن بوده است که بين کاروانداران مکه و کاروانسالاران هاشمی مکه نوعی اشتراک منافع و نياز بوجود آمده باشد. بهر حال اشرافيت سنتی مکه دل با ايرانيان داشت و، هراسان و مراقب، حرکات ثروتمندان نوکيسهء کارواندار را می نگريست که در خدمت روميان در آمده بودند.

باری، محمد بن عبدالله، در اواخر دههء سوم عمرش رفته رفته دست از کار می کشد و خلوت گزين و اهل رياضت و مراقبه می شود و روزهائی طولانی را در غاری به نام «حرا» در کوه های کوتاه قد اطراف مکه به تنهائی می گذراند. خبرهای بازمانده از آن روزگار ـ که نمی توان درست و غلط شان را به آسانی ارزيابی کرد ـ چنين می گويند که محمد چهل ساله است (در سال 610 ميلادی، نوزدهمين سال پادشاهی خسرو پرويز ساسانی) که روزی لرزان و عرق کرده از کوهستان به خانه باز می گردد و به خديجه خبر می دهد که جبرائيل، فرشتهء اعظم الله، بر او ظاهر شده و اطلاع داده است که الله او را به رسالت خود برگزيده است. در آن زمان الله يکی از بت های مهم بتکدهء مکه محسوب می شد و از همين رو نام پدر محمد را نيز «عبدالله» نهاده بودند. اما چگونگی تبديل اين بت اعظم به الله مجرد و يکتای قرآنی در ذهن محمد، مسئله ای است که می تواند نقش سفرهای او و تلقينات «حنيفيان» را در او آشکار سازد.

احاديث می گويند که خديجه بلافاصله از اين خبر استقبال می کند و نخستين کس می شود که به اسلام (که معلوم نيست در آن روز چه معنائی می توانسته داشته باشد، چرا که تازه بيش از آن دو سه آيه های نخستين چيزی بر محمد نازل نشده بود) می گرود و بعد از او هم پسر عموی پيامبر ـ علی پسر ابيطالب ـ که ده ساله است پيامبری او را می پذيرد. در هر حال بنظر نمی رسد که اين گزين شدگی برای پيامبری، در حلقهء کوچک خاندان خديجه و ابيطالب امر شگفت انگيز بشمار آمده باشد.

آنها تا سه سال اين موضوع را بر ملا نمی کنند و در واقع بصورت زير زمينی یارگيری کرده و اشخاص مناسب را به پذيرش پيامبری محمد ابن عبدالله فرا می خوانند. اما در سال چهارم که اين دعوت علنی می شود بلافاصلهء واکنش بنی اميه را ـ که پرده داران کعبه و رؤسای مکه بودند ـ بر می انگيزد.

علل اين واکنش روشن است: کافی است به جملهء مشهور «لا اله الا الله» توجه کنيم که، در واقع، شعارمايهء جنگ «قشر اقتصادی کاروانداران و کاروانسالاران» با اشراف سنتی مکه محسوب می شود. اشرافيت مکه حافظ «وضع موجود» ی است که بر محور «بتخانه» يا «اله کده» ی مکه می گردد، و اکنون يکی از اعضاء بنی هاشم و همسر بزرگترين کارواندار مکه همهء «اله» ها را  رد می کند تا «الله» خود را جانشين آنها کند. آيا اشراف مکه در اين ماجرا به وجود توطئه ای رومی ظنين شده بودند و در عين حال فکر می کردند خاندان بنی هاشم، با اعلام پيامبری يکی از اعضاء خود، قصد دارد رشتهء امور را از دست آنها بگيرد؟ هرچه بود چنين شد که، بزودی، دودمان و خانواده محمد و معدودی از مکيان که به پيامبری او ايمان آورده بودند به محلی خارج از مکه به نام «شعب ابيطالب» تبعيد می شوند و اجازه رفت و آمد به مکه از آنان سلب می گردد.

محمد اما، پس از نوميدی از تبليغ دين خود در مکه، مسلمانان را به مهاجرت به مناطق مختلف اطراف و تبليغ اسلام در آن مناطق تشويق می کند و، بدينسان، تعداد مسلمانان غير مکی رو به فزونی می گيرد. او، از جمله، می تواند برخی از اعضاء دو قبيلهء عرب را، که در شهرک «يثرب» (مکانی که بعدها به «مدينه» شهرت يافت) ساکن بودند، مسلمان کند.

اما دوران تبعيد مصادف بود با پيروزی های پی در پی ارتش ايران در خاور ميانه. شهرهای سوريه و آناتولی و فلسطين يکی پس از ديگری سقوط می کردند و در سال 618 خبر می رسد که روميان از ايران شکست سختی خورده و راه های رفت و آمد به سوی شمال بسته شده است. براحتی می توان هراس و اندوهی را که بر شعب ابيطالب حکمفرما شده بود مجسم کرد. آنگاه، در «شعب» خبری می پيچد مبنی بر اينکه فرشتهء الله به ديدار محمد بن عبدالله  آمده و مژده آور خبری خوش شده است. در قرآن تدوين شده در 40 سال بعد اين آيات را در ابتدای سوره ای که «الروم» نام دارد و سورهء شمارهء 30 قرآن است آورده اند:

«روميان در جنگی که در سرزمين های نزديک انجام شده در هم شکسته اند، اما اين شکست چندان نمی پايد و بزودی روميان پيروز خواهند شد. اين پيروزی، به ياری الله، در اندک زمانی به دست خواهد آمد، چرا که همهء امور به فرمان اوست. و در آن روز قلوب مؤمنين از اين پيروزی شادمان خواهد شد. الله هرکس را بخواهد پيروزی می بخشد و اوست که مهربان و گرامی است. اين وعده ای است که الله می دهد و او هرگز خلف وعده نمی کند».

از شرح و بسط افسانه هائی که در اطراف اين «پيشگوئی» بافته شده می گذرم تا به اين نکته بپردازم که آيات نخستين سورهء «روم» بخوبی نکات زير را روشن می کنند:

1. پيامبر اسلام، اعضاء خانواده اش، و مريدانش، همگی، خود را هم پيوند با روميان و در نتيجه مخالف ايرانيان می دانستند.

2. آنها اخبار جنگ را به دقت تعقيب می کردند و می دانستند که شکست روميان به معنی شکست کار تجاری همهء مکيان نيز هست.

3. سوره روم به صراحت می گويد که الله پشتيبان روميان است و به آنها کمک خواهد کرد تا ايرانيان را شکست دهند. و اين شکست ناشی از وعدهء تخلف ناپذير الله است.

4. همچنين، در اين آيات، قرآن به صراحت می گويد که شکست ايرانيان و پيروزی روميان قلوب مؤمنان (در قرآن دو واژهء «مؤمن» و «مسلمان» به يک معنی است) را شادمان خواهد کرد.

5. بدين سان روشن است که در ديد مسلمانان خداوندشان دوست روميان و دشمن ايرانيان بوده است.

تمام اين مطالب استنساخ شده از سورهء روم را «تاريخ طبری» به سادگی و وضوح تمام، اما با شاخ و برگ های معمول تواريخ اسلامی، چنين باز می گويد:

«...روميان و ايرانيان به سرزمين نزديک پيکار کردند... و روميان منهزم شدند. اين خبر به پيغمبر (ص) و اصحاب وی رسيد... حادثه بر آنان سخت بود که غلبهء گبران را بر روميان اهل کتاب خوش نداشتند. و کافران مکه خوشدل شدند و ياران پيغمبر را شماتت کردند و گفتند: "شما اهل کتاب ايد و نصاری نيز اهل کتاب اند... و برادران ايرانی ما بر برادران کتابی شما ظفر يافتند..." و آيات (نخستين سورهء روم) نزول يافت. و ابوبکر سوی کفار شد و گفت: "از غلبهء برادرانتان بر برادران ما خوشدلی می کنيد؟ به الله قسم که روميان بر ايرانيان غلبه خواهند يافت. و اين گفتهء پيغمبر ماست"...»

باری، زمانی که محمد و يارانش اجازهء بازگشت به مکه را به دست می آورند می بينند که بشدت تحت نظرند، اجازهء خروج از مکه را ندارند، و کار و بارشان را هم از دست داده اند، عدهء مسلمانان هم رو به فزونی ندارد، و حتی کوشش محمد برای خروج از مکه و ديدار با سران شهر «طائف» در جنوب به ناکامی و زخمی شدن او می انجامد و او با زحمت بسيار موفق می شود به مکه باز گردد.

در عين حال امر ديگری هم پيش آمده است: بنظر می رسد که اشراف مکه، با ديدن پيروزی حکومت ايران در اواخر عهد خسرو پرويز و ثروتی که کاروانداری با خود دارد، رفته رفته خود جانشين کسانی شده اند که قشر جديد اجتماعی و اقتصادی را بوجود آورده و به بهانهء جسارت به بتکدهء مکه به تبعيد رفته بوده اند. به عبارت ديگر، دعوائی که به زبان مذهبی انجام می شد در حقيقت ماهيتی کلاً  اقتصادی ـ اجتماعی داشت. به همين دليل هم توجه به اين نکته جالب است که قيد «تبعيد مسلمانان به شعب ابيطالب» زمانی برداشته می شود که خديجه و ابيطالب هر دو در سال 520 ديده از جهان فرو می بندند. اين سالی است که محمد بدان نام «سال اندوه» داده است. تقارن مرگ اين دو نفر و اتمام ايام تبعيد خود نشان می دهد که دعوای اصلی اشرافيت مکه ـ به رهبری بنی اميه ـ با کاروانداران اصلی بوده است و نه با محمد. چرا که گمان می رفت، بدون پشتيبانی مهره های اصلی، کار خاصی از محمد بر نمی آيد.

اما درست در زمانی که بنظر می رسيد مسلمانان بازی را باخته اند، محمد تصميم بزرگی می گيرد: حال که ايرانيان با رقيبان مسلمانان کار می کنند، بايد از مکه به سوی شمال بيرون رفت، و بر کمين کاروان هائی که به سوريه می روند نشست و راه آنها را قطع کرد. شاهرگ حياتی که قطع شد پيروزی آسان به دست خواهد آمد.

در سال 621 برخی از مسلمانان يثرب، که دين خود را پوشيده می داشتند، به بهانهء زيارت سالانهء بتکدهء کعبه به مکه می آيند و در ديداری محرمانه با محمد پيمان می بندند که ـ اگر بتواند خود را به يثرب برساند ـ او را پذيرا خواهند شد، سروری او را خواهند پذيرفت، از او محافظت خواهند کرد، به نامش شمشير خواهند زد، و در عوض محمد ورود آنها به بهشت الله را تضمين خواهد کرد. اين پيمان به «پيمان عقبه» مشهور است و اين اعراب در تاريخ اسلام به «انصار» (ياری کنندگان) شهرت يافته اند. دربارهء چرائی و چگونگی آماده شدن آنها برای جنگيدن بخاطر محمد ملاحظات بسياری در کار بوده است که پرداختن به آنها را به فرصتی ديگر موکول می کنم.

محمد در سال 623 (هنگامی که 53 سال داشت) همراه با يکی از نخستين مسلمانان مکه، ابوبکر، که دختر شش سالهء خود ـ عايشه ـ را، در همان سال مرگ خديجه، به عقد رسول الله در آورده بود و پس از مرگ رسول هم جانشين او می شد، شبانه و مخفيانه، از مکه خارج شد. ماهيت اين کار چه بود؟ فرار؟ سفر؟... هرچه بود، مسلمانان آن را همچون مهاجرت پيامبرشان از مکه به مدينه ديده و آن را «هجرت» خوانده اند. آنها سال 623 را مبداء تقويم خويش قرار دادند ـ سال صفری که با ورود محمد به يثرب کليد خورد و اکنون 1385 سال خورشيدی و 1428 سال قمری از آن می گذرد.

داستان محمد و ايرانيان، در ده سال اقامت او در يثرب، خود فرصت و حوصله ای ديگر می خواهد که اگر عمری بود به آن نيز خواهم پرداخت. اما بهر حال می دانيم که در آن شبانهء تف زدهء سال صفر، محمد، با دلی آکنده از دشمنی با ايرانيان و آزرده از شکست روميان و خشم از مکيان و بنی اميه، بر جادهء سنگلاخ مکه به يثرب گام بر می داشت و می رفت تا سرنوشت شبه جزيره و ايران و بخش های عمده ای از جهان را برای هميشه تغيير دهد.

۱۳۹۱ اسفند ۲۱, دوشنبه

ستم ملی! کدام ستم؟ کدامین ملت؟


ستم ملی! کدام ستم؟ کدامین ملت؟ - شاهین نژاد

عبارت "ستم ملی" مهمترین حربه ی گروههای قوم گرا در تشریح وضعیت خویش و ارتباط خود با ایرانیان فارسی زبان و یا حکومتهای ایران در سده های گذشته، بوده است. می خواهیم مروری بر تعریف ملت و سپس "ملت زیر ستم" داشته باشیم تا بدانیم آیا ما اصولا بیش از یک ملت در ایران داریم یا نه؟ دیگر اینکه آیا مردمی به صورت یک قوم در ایران زیر ستم بقیه ی ملت ایران و یا حکومت بوده اند با خیر؟

ملت چگونه تعریف می شود؟ تعریف آمریکایی-فرانسوی واژه ی ملت که ریشه در انقلاب کبیر فرانسه دارد و آبشخور آن بیشتر یک خاستگاه حقوقی است، ملت را مجموعه ای از گروههای مردمی می داند كه در قلمروی جغرافیایى معین با یک حکومت مشترک زندگی می کنند. این گروهها الزاما یکدست نیستند و در درون آنان گوناگونیهایی نیز می تواند موجود باشد. بر این پایه، ملت عبارت است از اجتماعی از شهروندان که بر پایه ی قراردادی سیاسی و اجتماعی به سرنوشتی مشترک تن در داده اند.

ملت از دیدگاه فرهنگی بگونه ای دیگر تعریف می شود که بیشتر بر پایه ی نگاهی است که ریشه در آلمان دارد. در این نگاه، ملت به مردمی گفته می شود که دو سری عوامل را در اشتراک با یکدیگر داشته باشند: عوامل مادی شامل سرزمین، زبان، اقتصاد کلان و عوامل معنوی همچون تاریخ، سنن، اعیاد و ارزشها، علایق و پیوندهای عاطفی و یادمانهای (خاطرات) ملی.

اگر به تعریف آمریکایی-فرانسوی واژه ی ملت نگاه کنیم، صد البته ایران را کشوری با تنها یک ملت می بینیم. در این رویکرد، حتی کانادا نیز کشوری چند ملتی شناخته نمی شود. اگر بنیاد را بر پایه ی درک آلمانی از واژه ی ملت بگذاریم باز ایران را دارای تنها یک ملت ارزیابی می نماییم چرا که همه ی عوامل معنوی و بیشتر عوامل مادی که برای تعریف ملت لازم است، در میان همه ی ایرانیان مشترک است. قرنها زیست در کنار یکدیگر در فلات ایران و پشت سر گذاشتن فرازها و فرودهای تاریخی، وجود اسطوره ها و حماسه های آشنا مانند کاوه آهنگر، رستم، سیاوش و...، اعیاد مشترک مانند نوروز، شب چله و سیزده بدر، سنن مشترک مانند مراسم سوگواری، خواستگاری، جهیزیه و مهریه، تعلقات و عواطف مانند شادمان شدن مردم در چهار سوی کشور در اثر برنده شدن فلان فیلم در اسکار و یا اندوهگین شدن مردم در جای جای ایران در نتیجه ی باخت فوتبال ایران به فلان کشور، بخشی از عناصر پیوندی مردم ساکن در جغرافیای ایران است.

در عوامل مادی مشترک در میان هموندان یک ملت، تنها زبان آمیزه ای است که وجه اشتراک بسیاری از ایرانیان نیست ولی سرزمین مشترک، حکومت مشترک و اقتصاد مشترک دیگر فاکتورهای مادی موجود در یک ملت هستند که در باره ی ملت ایران نیز به عنوان یک ملت یگانه صدق می کنند. در سده ی هیجده و نوزده میلادی در اروپا، مجموعه ای از احساس مشترک تعلق به سرزمین، پیشینه ی تاریخی، روان و عاطفه گروهی که هویت ملی نام گرفت جای وفاداری صِرف به شاه، فئودال منطقه و یا قبیله را گرفت. بدینسان از دل اروپا، ملل مستقل سر برآوردند و در کنار دیگر ملل تاریخی جهان همچون یونانی ها، ویتنامی ها، چینی ها، ایرانیان و مصریان جای گرفتند. در ادامه، در اثر تجزیه کشورهایی چون عثمانی، ایران و هندوستان در سده های نوزده و بیست، ملتهای نوینی در قالب کشورهایی چون عراق، سوریه، لبنان، افغانستان، پاکستان و ... شکل یافتند. طبیعی است که حسی که یک ایرانی به هم میهن خویش داراست را هرگز نمی توان در کشورهای تازه تاسیس سراغ گرفت. نگاه یک کرد عراقی به یک عرب عراقی و یا حس یک پشتو به یک هزاره ای در افغانستان، نگاه آشنای و پرمهر یک فرد به یک هموطنش نیست. ما ایرانیان به خاطر همان مشترکات بالا، اگر هم حس دلپذیری نسبت به برخی از ایرانیان دیگر نداشته باشیم مطمئنا نه به دلیل قومی و یا زبانی که به دلیل اختلافات سیاسی، اجتماعی و یا حتی دینی است. از اینرو، دوستان و معاشران خود را چه در ایران و چه در برونمرز از میان هماندیشان و همدلان خویش از طبقه ی اجتماعی خودمان برمی گزینیم فارغ از اینکه متعلق به کجای ایران باشند. اینها نشانه های آشکاری از این است که بیشتر ایرانیان نگاه قومی-قبیله ای به هموطنان خویش ندارند.

یکی از پیامدهای برکشیده شدن مفهوم هویت ملی، چندی بعد در قالب پدیده ای به نام "ملل زیر ستم" در اروپا، نمود یافت. ملت تحت ستم به گروهی از مردم گفته می شد که یا در سرزمینی غير از سرزمین خود زندگی مي كردند و احساس تعلق به ملت ديگري را داشتند مانند لهستانیهای آلمان و تركهاي مقيم يونان یا در سرزمین اصلی خویش زیست می کردند ولی دارای تاريخ، زبان، آداب و سننی بودند که متفاوت با اكثريت مردم كشور بود و حکومت اکثریت در پي زدودن اين ويژگيها بود و تبعیضی سیستماتیک علیه اقلیت اعمال می کرد مانند کردها در ترکیه و یا چینی ها در اندونزی و یا مردمی که در سرزمین خود بگونه ای رسمی توسط دولتی بیگانه استعمار می شدند مانند الجزایریها توسط دولت فرانسه.

پس از جنگ جهانی یکم، در سال ۱۹۱۹ به پدیده ی ملل زیر ستم در معاهده "ورسای" توسط رییس جمهور وقت آمریکا (ویلسون) اشاره شد. در آنجا، به این مقوله برای کشورهای مانند لهستان و سرزمینهای اشغال شده توسط امپراتوری اتریش-مجارستان پرداخته شد که در منشور سازمان ملل متحد نیز گنجانده شد. دلیل اینکه گروههای جدایی خواه پافشاری بسیاری بر "ملت بودن" اقوام ایرانی دارند این است که پس از جا انداختن اینکه ما در ایران، "ملت کرد"، "ملت بلوچ" و "ملت ترک" داریم، بتوانند بر پایه اصل "حق تعیین سرنوشت ملتها"، در خواست جدایی از ایران را مطرح نمایند.

آيا هواداران "پروژه ملت سازی" ميتوانند تعیین كنند كه كدام بخش از مردم ایران در بیرون از سرزمين نياكان خود زندگي ميكند؟ حتی عربهای خوزستان و ترکمن های استان گلستان که از حیث نژادی و تباری ایرانی نیستند (گر چه هموطن ما و شهروند ایران بوده اند و هستند)، پیشینه ی هزار و چند صد ساله در خوزستان و هفتصد هشتصد ساله در گنبد دارند و مانند همه ی دیگر شهروندان ایران، در همه ی آن سرزمین کهن، حق آب و گل دارند. آیا مبلغین شعار "ایران کشوری است کثیر المله" می توانند روشن سازند که سرزمين كدام قوم به وسيله ی دیگر ايرانيان تصرف شده است؟

حال که بنا بر هر تعریفی در عرف جهانی، تنها یک ملت در ایران داریم و آن، ملت ایران است، بجاست نگاهی به وضعیت اقوام در ایران بیندازیم تا ببینیم ستم قومی در ایران حقیقت دارد یا این نیز بخشی از جعلیات "ملت سازان" و از تبلیغات مسموم آنان برای ایجاد تفرقه و دشمنی در میان ایرانیان است و در نتیجه تجزیه ایران است؟

"ستمهایی" که از سوی جدایی خواهان به عنوان "ستم ملی" عنوان می شود در قالب دو گونه ستمهای معنوی و مادی گروه بندی می شود: ستم معنوی به این معنی که فارسی زبانها به غیر فارسی زبانها، در طول تاریخ زبان فارسی را تحمیل کرده اند و ستم مادی به این مضمون که فارسی زبانها به آبادانی و توسعه مناطق غیر فارسی زبان نپرداخته اند و یا حتی در مقاطعی به سرکوب و حذف فیزیکی اقوام پرداخته اند. روشن است که در هر دوی این اتهامها، فرض بر این بوده که قدرت سیاسی در دست فارسی زبانها بوده است که آشکارا فرض نادرستی است.

در ایران برآمدن زبان فارسی به عنوان زبان ملی و پیوندی، خودجوش و پیامد خرد جمعی مردم سرزمینمان بوده است. نمی توان جا افتادن فارسی در کشورمان را پیامد فشار از سوی حکومتها بر مردم دانست چون نه تنها سلطنت در هزاره ی گذشته عمدتا در دست ترک زبانها بوده است بلکه کوچکترین نشانه و گواهی در تحمیل فارسی گویی و یا فارسی نویسی از سوی حکومتها بر مردم در گزارشها و اسناد تاریخی یافت نمی شود. قدرت سیاسی در کشورمان در هزار سال گذشته یعنی از زمان چیرگی غزنویان بر بخش بزرگی از فلات ایران تا همین عصر کنونی، یا در دست ترکان مانند سلجوقیان و خوارزمشاهیان و یا در چنگ ترک زبانان مانند صفویان بوده است. در این میان، دوره ی سی ساله کریمخان زند و دوره ی پهلوی ها که ترک تبار و یا ترک زبان نبوده اند، استثنا بوده است. در همه ی این تقریبا هزار سال چیرگی قبایل ترک و یا ایرانیان ترک زبان بر ایران زمین، زبان مشترک کشور، فارسی بوده است که جلوه های آن در نامه های دولتی، دستگاه دیوان سالاری، اسناد ملکی، قباله ی ازدواج و حتی سنگ گورها دیده می شود. مگر نه اینکه یکی از پشتیبانان شعر پارسی، سلطان محمود غزنوی ترک بود. چکامه سرایان برجسته ی اَران و آذربایجان همچون نظامی گنجوی، خاقانی شروانی و قطران تبریزی زیباترین آثار ادبی خویش را به فارسی در زمانی آفریدند که ترک زبانان فرمانروای کشور بودند. شاه اسماعیل صفوی اردبیلی را چه کسی زیر فشار گذاشته بود که نامهای شاهنامه ای چون سام، تهماسب و بهرام بر روی پسرانش بنهد؟ ایران دوستان روشنفکری چون آخوندزاده، کاظم زاده ایرانشهر، تقی زاده و کسروی که همگی آذربایجانی و از پایه گذاران ناسیونالیسم ایرانی بر بنیاد زبان فارسی در سده ی بیستم بودند، در دوره ی حکومت قاجاریه ترکمن بالنده شده بودند. در بخشهای کردنشین نیز داستان همانندی را شاهد بوده ایم. ﻋﺒﺪﺍلحمید ﺣﯿﺮﺕ ﺳﺠﺎﺩﯼ ﺩﺭ ﻛﺘﺎﺏ «ﺷﺎﻋﺮﺍﻥ ﻛﺮﺩ ﭘﺎﺭﺳﯽ ﮔﻮﯼ» ﺑﯿﺶ ﺍﺯ ۱۲۵۰ ﺷﺎﻋﺮ ﻛﺮﺩ ﺭﺍ ﻛﻪ ﺍﺷﻌﺎﺭﯼ ﭘﺎﺭﺳﯽ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﻭ ﺑﻪ گفته ی ﻣﺆﻟﻒ، «ﺷﺎﻋﺮﺍﻥ ﻛﺮﺩ ﭘﺎﺭﺳﯽ ﮔﻮﯼ» ﺑﻮﺩﻩ ﺍﻧﺪ ﺩﺭ ﺍﺛﺮ 900 ﺻﻔﺤﻪ ﺍﯼ ﺧﻮﺩ ﻣﻌﺮﻓﯽ ﻛﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ. ﺍﯾﻦ، ﺷاعران ناﻣﯽ ﻣﻨﺎﻃﻖ ﻛﺮﺩﻧﺸﯿﻦ ﺍﺯ جمله ﺷاعران ﺳﻨﻨﺪﺟﯽ، ﻛﺮﻣﺎﻧﺸﺎﻫﯽ، ﺍﻭﺭﺍﻣﯽ، ﻣﻬﺎﺑﺎﺩﯼ و ﺧﺮﺍﺳﺎﻧﯽ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺑﺮﻣﯽﮔﯿﺮﺩ.۱

آموختن زبان فارسی در مدارس بخشهای غیر فارسی زبان کشور که همراه با جنبش آموزش همگانی در زمان رضاشاه آغاز شد، نه تنها در راستای برآورده کردن یکی از آرزوهای انقلاب مشروطه در جهت بازسازی "ایرانشهر" تاریخی به عنوان یک Nation-State بود بلکه گامی بزرگ در جهت گسترش عدالت اجتماعی بود. آشنا نمودن کودکان کرد و آذری و بلوچ و ارمنی با فارسی که برای سده های طولانی، زبان اداری، بازرگانی و فرهنگی کشور بود، آنان را در سنین بالاتر از فرصتهای شغلی و موقعیتهای کشوری و لشگری به اندازه ی هم میهنان فارسی زبان خویش بهره مند می ساخت. وجود شمار بالایی از دانش آموختگان استانهای شمال باختری کشور در مصادر امور در دهه های پس از رضاشاه، گواه این ادعاست.

و اما در باره ی به اصطلاح "ستم مادی" ، در اینکه در ایران نیز مانند بیشتر کشورهای در حال توسعه، بیشتر امکانات و سرمایه گذاری در پایتخت و شهرهای بزرگ متمرکز شده اند، شک و گمانی نیست ولی توجه کمتر به استانهای دوردست به دلیل زبان و یا قومیت آن نواحی نبوده است. گواه این ادعا این است که خراسان جنوبی فارسی زبان محرومتر از کردستان است همچنانکه بوشهر فارسی زبان به هیچ روی آبادتر از آذربایجان و زنجان ترک زبان نیست. بنابراین اگر ستمی هم در کار بوده است، با انگیزه ی تبعیض فرهنگی نسبت به غیرفارسی زبانها اعمال نشده بلکه پیامد توسعه اقتصادی ناهمگون بوده است و بیشتر استانهای کشور را در بر گرفته است. نگارنده این سطور به هیچ روی منکر سرکوب هم میهنان کرد و بلوچ توسط حکومت در سه دهه ی گذشته نمی باشد ولی علت را در اختلافهای ژرف سیاسی و مذهبی نظام حاکم با کردها و بلوچها می داند. بیگمان، اگر کرد و یا بلوچی در خدمت اهداف حکومت بوده باشد نه تنها شامل تبعیضی نشده است بلکه از امکانات و مواهب همکاری با قدرت نیز بهره مند شده است. به عبارت دیگر، فردی صرفا به دلیل کرد بودن و یا بلوچ بودن مورد قهر و غضب حکومت قرار نگرفته است.

در کشور ما، مشکلی به نام همزيستی اقوام با هم وجود نداشته است. برخورد قهرآمیز در میان اقوام ایرانی بی سابقه بوده است. بر خلاف مناطقی چون بالکان و یا عثمانی که بارها گواه کشتارهای قومی گسترده و با برنامه بوده اند، هیچ نشانه ای از اعمال خشونت توسط یکی از اقوام ساکن در ایران علیه تیره ای دیگر دیده نشده است و این امر افتخار آمیز را باید مرهون خودآگاهی عنصر ایرانی بر هویت مشترک ایرانی خویش در فلات ایران دانست.

نمی توان این همزیستی دوستانه در میان اقوام ایرانی را نشات گرفته از رواداری و روحیه ی تساهل ایرانیان دانست چون گزارشهایی پرشماری از ستم دینی از سوی برخی نسبت به دگراندیشان در سده های گذشته و عصر کنونی موجود است مانند سنی کشی شاه اسماعیل و قزلباشانش در تبریز و یا یهودی کشی در مشهد در اواخر عصر قاجار.

"ملت سازان" رویدادهای تلخ سرزمینهای کردنشین باختر کشور ار سال ۱۳۵۸ تا کنون را به عنوان نمونه ی زنده ای از ستم قومی "فارس بر کُرد" مطرح می کنند. برای رد نظر اینان بهتر است نگاهی ژرفتر به آنچه رخ داده افکند: بنابر آماری که تا سال ۱۳۸۱ بدست آمد، بر اثر درگیریهای نظامی میان نیروهای دولتی با گروههای مسلح کرد (مانند حزب کومله و حزب دموکرات) در استانهای کرد نشین آذربایجان غربی، کردستان و کرمانشاه و ایلام، شمار ۱۱۴۶۶ از نیروهای هوادار دولت کشته شدند. از این رقم، ۵۹۶۲ نفر از اهالی این چهار استان بوده اند. به عبارتی دیگر ۵۲ درصد از جانباختگان نیروهای دولتی در نبرد با گروههای قوم گرا در حوزه ی کردنشین غرب کشور، هم میهنان کُرد و بومی این استانها بوده اند. بر این پایه، میتوان نتیجه گرفت که بیش از نیمی از تلفاتی که نیروهای چپ و کمونیست و دموکرات و کومله در منطقه وارد کردهاند متوجه خود کُردها ولی کُردهای هوادار دولت مرکزی بوده است.۲

بنابراین حتی سرکوب بخشهایی از هموطنان کرد در آن سالها توسط جمهوری اسلامی را نمی توان در زمره مقوله ی "ستم قومی" دسته بندی کرد هر چند که برادر کشی اندوهبار دو سوی این دعوای سیاسی قلب هر ایرانی را بدرد می آوَرَد.

اعمال خشونت و سرکوب حکومتی را به حساب همه ی هموندان همزبان با حاکم گذاشتن آن اندازه بی پایه و بی منطق است که بخواهیم کشتار فجیع کرمانیان فارسی زبان به فرمان آقا محمد خان قاجار را به مثابه ی ستم ترک زبانان بر فارس زبانها بدانیم!! ورود به این بازیهای زشت و بی پایه ولی در عین حال خطرناک، نه تنها تیشه به ریشه ی همبستگی ملی کشیدن می باشد که ایجاد دشواری بزرگی در کنار دیگر مسائل موجود در ایران پرغصه ی امروز است.

در مجموع برکشیدن و پرداختن به مقوله هایی چون "ستم ملی" و "ستم قومی" در کشوری چون ایران که خوشبختانه تجربه ی این معضلات را ندارد، زمینه ساز ایجاد نفرت و تفرقه میان ایرانیان به امید شکل گیری حرکتهای جدایی خواهانه و توجیه رفتار ضد ایرانی گروههای وابسته به دشمنان کشور است. مطرح کردن این بحثهایی که در باره ی ایران مورد نداشته و ندارند، بکی از بزرگترین آسیبهای جنبش آزادی خواهی و تجدد طلبی است که نه تنها کمکی به این مقصود نمی کند بلکه بسیاری از ایرانیان را به دلیل ترس از تجزیه کشور و بالکانیزه شدن آن، به سکوت و انفعال در فضای سیاسی کنونی وا می دارد.

----------------------------------------------------------
۱
کرد یا کردها: مدخلی جامعه شناختی بر کردشناسی- احسان هوشمند
۲ زخمهایی بر پیکر مناطق کردنشین غرب- احسان هوشمند

۱۳۹۱ آبان ۲۷, شنبه

واقعاً خیلی سخته, فهمیدن این واقعیت؟!

 
من مسلمان نیستم، آزاده‌ام ،. پیرو خیام، اهل باده‌ام. عاشق آزادی‌ام، اهل خِرد،. درگریز ازسجده و سجاده‌ام. اهل ایمان نیستم، اهل دلم. اهل شعرم، اهل شور و شادی‌ام. مرتدم من، کافرم، گبرم ولی. کوروش و زرتشت را من زاده‌ام. من خطا هم داشتم، هرگاه که. گوهر سیمرغی‌‌ام را باخته. پیشکارِ دشمنان خود شده؛. سر به مُهر اهرمن بنهاده‌ام!. من مسلمان نیستم، ایرانی‌ام. خاکی‌ام، افتاده‌ام، اینجائی‌ام،. پا بپای مردمان این جهان. بذر آیین بشر افشانده‌ام. گرچه درمتن بیابان زیستم. سرو آزادم، مسلمان نیستم. سایه‌ام را برمسلمان و یهود. برسر ترسائیان گسترده‌ام. من مسلمان نیستم چون هیچگاه. پایه‌ی«کافرکُشی» ننهاده‌ام. سفره‌ام را گرچه درویشانه است. پیشِ همنوعان خود بگشوده‌ام. گرچه در پیکار با اهریمنان. بارها افتادهیا اِستاده‌ام. لیک چون بابک، نیای پُردلم. عاشقانه جان شیرین داده‌ام. من مسلمان نیستم، دانشورم. زاده‌ی گردآفریدِ دلبرم. گرچه افتادم من از اسب جهان. از شعور و اصل خود نفتاده‌ام. گوهر ایرانی و اسلام؟ نه!. من به اهریمن مگر تن داده‌ام؟!. گرچه نامم را «مسلمان» هِشته‌اند. نه مسلمان، نه مسلمان‌زاده‌ام.

۱۳۹۱ تیر ۲۴, شنبه

اگر باور ندارید, خودتان کتابهای تاریخ ایرانزمین را بخوانید!


تفاوت فرهنگ ما با اسلام
فرهنگ ایرانی فرهنگ جشنها و شادیها بود. در فرهنگ ایرانی مراسم سالگرد و ماهگردِ عزا نداشتیم. در فرهنگ ایرانی جشن گرفتن و شادی کردن عبادت بود. جشنهای هفتگی داشتیم هر هفته یک روز جشن می‌گرفتیم و آن روز را «آذینگ» می‌نامیدیم. جشنهای ماهانه داشتیم. و جشنهای سالانۀ نوروز و مهرگان و سده. روح فرهنگِ ایرانی شاد زیستن و شادی آفریدن برای همگان بود. در فرهنگ ایرانی مردم را بە عزا واداشتن از گناهان بود. ایران سرزمین ساز و سرود بود. ایران سرزمین شادیها و ساز و آواز و رقصهای جمعی در فضای باز بود. در فرهنگِ ایرانی دروغ بزرگترین گناه شمرده می‌شد. ایران سرزمین نجیبان و پاکان بود، سرزمین بزرگواران بود، سرزمین بردباران بود، سرزمین همزیستی برادرانۀ باورها و دینها و مذهبها بود، سرزمین آزادگان بود.